در حال دریافت تصویر  ...
نام رجبعلی اسفرورینی
محل تولد قزوین - شریف آباد


در حال دریافت تصویر  ...
نام حسین ترابی پلت کله
محل تولد لنگرود - پلت کله


در حال دریافت تصویر  ...
نام صیاد زمانی
محل تولد تاکستان - نیکوئیه


در حال دریافت تصویر  ...
نام قربان علی صادقی گرمارودی
محل تولد قزوین - گرمارود-بخش رودبار الموت


در حال دریافت تصویر  ...
نام ادهم درگاهی
محل تولد قزوین - اسطلبر


در حال دریافت تصویر  ...
نام رضا ذوالقدری
محل تولد قزوین - مزرعه بکندی


در حال دریافت تصویر  ...
نام خسرو فارسی
محل تولد قزوین - قسطین لار-بخش رودبار شهر


در حال دریافت تصویر  ...
نام سید احمد حسینی
محل تولد قزوین - شترک


در حال دریافت تصویر  ...
نام عباس علی قهرمانی فشالنجی
محل تولد تهران


در حال دریافت تصویر  ...
نام حبیب الله محمد بیگی سلخوری
محل تولد قزوین - قاقازان


در حال دریافت تصویر  ...
نام مکرم سعیدی
محل تولد تاکستان - نیکوئیه


در حال دریافت تصویر  ...
نام حسن خان جهانی
محل تولد قزوین - کوهین


در حال دریافت تصویر  ...
نام محمد ثقفی یزدی
محل تولد قزوین


در حال دریافت تصویر  ...
نام محمود نوری
محل تولد تاکستان - فارسجین


در حال دریافت تصویر  ...
نام مسلم سلمانی چوپانی
محل تولد قزوین - ایل چوپان-بخش طارم سفلی


در حال دریافت تصویر  ...
نام محمد حسین سعیدی
محل تولد قزوین - نجف آباد


در حال دریافت تصویر  ...
نام هوشنگ سیاهکلی
محل تولد قزوین - گرمارود سفلی


در حال دریافت تصویر  ...
نام محمد رضا فیاضی
محل تولد قزوین


در حال دریافت تصویر  ...
نام مجتبی آدینه وند
محل تولد بوئین زهرا - شهرباز


در حال دریافت تصویر  ...
نام ابوالفضل هاشم خانلویی
محل تولد تاکستان - شیزند افشاریه


در حال دریافت تصویر  ...
نام محسن رشوند آوه
محل شهادت بانه


در حال دریافت تصویر  ...
نام کریم صمدی فر
محل شهادت بانه


در حال دریافت تصویر  ...
نام قهرمان کریمی گنجی
محل شهادت سرپل ذهاب



یک خاطره شهید  اکبر آذربایجانی


رمز شال!

مرتضی افشار: اکبر آذربایجانی آدم عجیبی بود، آلبوم عکس بچه های رزمنده را که می گرفت تماشا کند، عکس هایی را که خوشش می آمد، می گفت: این عکس را بدهید به من و وقتی کسی نمی داد، یواشکی کش می رفت. یک روز که گردان امام رضا (ع) داشت تجهیز می شد که برای عملیات به منطقه برود، اسرار زیادی داشت که وارد گردان بشود، اما فرمانده ی آن قبول نمی کرد. یک روز رفته بودیم حمام، اکبرهم آمده بود، یک شال مشکی به گردنش داشت که با همان آمده بود داخل حمام و داشت خودش را شستشو می داد، رفتم جلو و گفتم: چرا شال را از گردن ات باز نکرده ای؟ گفت: اشکال ندارد، می خواهم همینطور دور گردنم باشد. هر چه به اکبر اسرار کردیم که دلیلش را بگوید، نگفت و ما هم حسابی به او شک کرده بودیم و می خواستیم ته قضییه را در آوریم و بفهمیم که قضیه چیه؟ شال مشکی پایین اش دکمه ای بود و از طریق دکمه آن را محکم بسته بود، کمی با شال ور رفتم که بازش کنم، ولی اصلا اجازه این کار را نداد با ۲، ۳ تا از بچه ها آمدیم به قصد اینکه شال را از گردنش باز کنیم و علت ماجرا را بفهمیم. اکبر که از ماجرا با خبر شد، جلو آمد و خواهش کرد که این کار را نکنیم، گفتم اگر نخواهی شال را باز کنیم باید علت آن را بگویی؟ مرا کشید کناری و گفت: علت اش را فقط برای تو می گویم، به ۲ شرط، اول اینکه موضوع را به کسی نگویی، دوم اینکه وساطت کنی که مرا در گردان بپذیرند. هر ۲ شرط را قبول کردم و گفتم: حالا بگو ماجرا چیست؟ اکبر حالش دگرگون بود، گفت: آخرین بار که به پابوس حضرت رضا(ع) رفتم، این شال را به حرم حضرت متبرک کردم و همانجا از امام رضا خواستم و گفتم: امام رضا(ع) این شال را به اسم تو به گردن می بندم و تحت هیچ شرایطی از گردنم باز نمی کنم، مگر به دست خودت. اکبر این را که گفت اشک ازچشمانش سرازیر شد، من هم یه جورایی منقلب شدم. از حمام که در آمدیم، رفتم نزد فرمانده گردان و از او خواستم تا بدون اینکه دلیل اش را بپرسد، او را در گردان بپذیرد، خوب فرمانده گردان هم چون من معاون او بودم، پذیرفت و اکبر وارد گردان شد. وقتی اکبر موضوع را فهمید از شوق و خوشحالی در پوست خودش نمی گنجید، همان شب، عملیات بود و اکبر هم رفت تا شال گردنش را خود امام رضا (ع) باز کند.